قسمتی از متن کتاب

بدن اش گر گرفته بود .لباس به تن اش فشار می آورد .می خواست یقه پاره کند و به پرواز درآید.
بین شادی ای عمیق و غمی پایان ناپذیر فرو می رفت و برمی آمد .می خواست سر در پی زن بگذارد و نگاهی دیگر تمنا کند.روی دیوارها ،پرده ،پنجره ،آسمان ،زن به او چشمک می زد.
دو چشم سیاه خمار به او نزدیک می شد.
درشت،درشت تر  و گرما و گرما و گرما...