( بخش اول )
قاسم فرد
عجب باقالي پلو ماهي يي بود . حظ كردم . مدت ها بودكه يك شكم سير غذاي مأكول نخورده بودم . امروز صبح كه مأمورآمد و از من سؤال كرد: “ مندس . امروز غذا چي دوست داري بخوري؟” فكر كردم اين هم يك جور شكنجه كردن است .
هر چه كه باشد .
نه جان مندس . امروز با روزهاي ديگر فرق دارد . امروز مي تواني ُارد بدهي .
يك ميز بزرگ غذا در نظرم مجسم شد ، ميزهايي كه زنم براي پذيرايي از ميهمانانم ترتيب مي داد. به قيافه ي زنم اصلاً نمي آمد كه آنقدر هنرمند باشد ولي در طول سال هايي كه با او زندگي كرده بودم يك دفعه هم نشد كه برايم تشريفات نچيند . ولخرج بود ولي خانه ام را هم مثل ميلياردرها مي گرداند. چرا مثل ميلياردرها ؟ من كه خودم يك پا راكفلر هستم . يعني بودم . در اين سه باري كه آزادم كردند و دوباره گرفتند خيلي چيزها را از دست دادم . ولي اگر بخير بگذرد باز هم آقاوار زندگي خواهم كرد. چه مي فهمند تا من حرف نزنم .
آنقدر كه دستپاچه بودم نكند اشتباهي شده باشد يك ديس غذا را بلعيدم . باقالي پلوماهي اروندكنار حرف ندارد : باقالي هاي سبز، برنج قد كشيده، و يك قزل آلاي بزرگ پف كرده .فقط كافي ست كارد زيرش بيندازي تا مثل يك ورقه ي كاغذ بلند شود و آن وقت ماهي برهنه مي ماند و اشتهاي تو.
“مندس بفرما توي آن اتاق، غذايي كه هوس كرده اي روي ميز است.”
وقتي به مأمور گفتم كه چه مي خواهم،خودم را آماده كرده بودم كه شيشكي يي يا زرشكي، چيزي بشنوم ولي مأمور فقط گفت :“اي به چشم.”
در آن سلول دو متر در دو متر خاكستري ،تن قهوه اي شكلاتي ماهي سرخ شده جلوي رويم مي چرخيد .
آنقدر دلم قار و قور مي كرد كه صدايش آزارم مي داد. سعي كردم هر طور شده تصوير غذا را از ذهنم پاك كنم . حتماً به اين نتيجه رسيده اند كه من كاره اي نيستم. وكيلم خوب از من دفاع كرد . مگر من چه كرده ام؟ به من چه كه يكي از اعضاي هيئت تحريريه ناتو از كار درآمده و دفتر مجله ي مرا پوششي براي قاچاق قرار داده ،خودش كه بارها اين را گفته كه مهندس گناهي ندارد. بارك الله مرد . به تو مي گويند عامل كامل. بگذار از اين هلفدوني بيرون بيايم خودت و خانواده ات را تا هفت پشت بيمه مي كنم. همچنان سر حرفت بايست و كارها را به گردن بگير .
جرمي كه ما داريم با داشتن شريك جرم كم نمي شود . يكي بايد قسر در برود تا هواي بقيه را داشته باشد و كارها را سر و سامان بدهد يا نه ؟ “ هدايت اللهي اين من هستم كه بايد زنده بمانم . ”
غذا را سياوش آورده بود. در دفتر زندان كه ديدمش از برق نگاهش خوشم آمد. خوشحال بود كه توانسته است كاري براي من انجام بدهد . پسر خوبي ست بايد پس از اين ماجرا به او ترفيع بدهم . برايش خانه اي مي خرم تا در بست در اختيارم باشد.به افرادي مثل او احتياج دارم ،كساني كه چون وچرايي در اجراي دستوراتم نداشته باشند و فضول هم نباشند. اين به نفع خودشان است. سياوش اگر فضول بود كه پس از شش ماه از زندان آزاد نمي شد .چون هيچ چيز راجع به كارهاي من نمي دانست ، نجات پيدا كرد.اين هم از توصيه هاي شراره بود كه سياوش را فقط براي كارهاي خودمان آموزش بدهيم.
فكر شراره نزديك بود غذا را كوفتم كند. در هر حال او هم بايد خودش گليم خودش را از آب بيرون بكشد . فكر نكنم زن ها را اعدام كنند . من بارها به اينها گفتم كه زنم بيگناه است و او فكر مي كرده كه دارد از اهل قلم پذيرايي مي كند .
رئيس دادگاهِ قرم … گفت :
- زنتان نپرسيد كه اين اره اوره ها ، سبيل از بناگوش در رفته ها ، فرنگي ها كه با اتوموبيل هاي آخرين سيستم و عطر و ادوكلن هرشب هرشب در خانه تان پلاسند چه ربطي به اهل ادب دارند؟
نه آقاي رئيس . او هميشه همه ي حواسش به پذيرايي بود .
پس اين چك هايي كه ايشان امضا كرده اند در وجه فلان شخص و بهمان شركت جزو كارهاي خانه داري ايشان بوده ؟
لال شدم . مدارك كافي بود . نه . شايد هم يكي دوتا را پيدا كرده اند .
آقاي رئيس ،مطمئن ايد كه به امضاي زن من است ؟
جلسه ختم شد.
ليمو ترش ها را يكي يكي بر مي داشتم و پس از فرو كردن چنگال در تن شان روي ماهي ها فشار مي دادم . آب سبز روشني از آن ها بيرون مي جهيد . عطر ليموي تازه اتاق را پر كرده بود . با اين كه احساس طعم ترش ليمو غده هاي بزاقيم را مي آزرد ولي پوست بدون آب آن ها را هم در دهانم انداختم و دندان هايم را رويشان فشار دادم . ترشي و تلخي در دهانم مخلوط شده بود . دلم نمي خواست چشم هايم را باز كنم . مي ترسيدم منظره ي اطراف ، لذت خوردنم را كم كند ولي ماهي تيغ داشت و بايد با دقت تيغه ي وسط آن را در مي آوردم تا گوشت لخم آن را با باقالي پلو مخلوط كنم. در حالي كه اين كار را مي كردم يك چنگ سبزي خوردن به دهانم گذاشتم . چه طعمي .
بله . آخرش فهميده اند كه چاره اي جز آزاد كردن من ندارند و بايد پس از دو سال ، دست از سرم بردارند. حالا با اين غذا مي خواهند يك جوري دلم را به دست آورند. فهميده اند كه من ارتباطات مهمي دارم ، حتماً سفارش دوستان بوده . چقدر سعي كردند كه اسم چند نفر را ببرم ، ولي خوب تحمل كردم و حرف نزدم . اگر لب باز كرده بودم شش ماه هم نمي گذاشتند زنده بمانم . همين دوستان خودم ،سرم را زير آب مي كردند . گه مي خوردند . مداركي كه از هر كدام دارم،پهلوي دوست عزيزم در فرانسه محفوظ است تا به كوچكترين اشاره ام يا احساس خودش آن ها را افشا كند . من فردم ،نه …
“اِ ببخشيد . فكر كردم غذايتان تمام شده . ”
به مأ مور اعتنايي نكردم . با نان لواش لب هايم را پاك كردم و آن را خوردم . چقدر تازه بود . حيف بود . هاي هاي فرد .چه از شوكت افتادي . چه افتادني ؟ همين جا هم شاهي مي كنم. سورساتم به جاست ،سيگار و پيغام و …
آقاي رئيس! ببخشيد .جريان چيه ؟ من آزادم ؟ اگر آزادم كه بگذاريد ناهارم را در منزل بخورم و اگر نه ، چرا … ؟
رئيس دفتر زندان نگاهش را از من دزديد .
اگر مايل نيستيد ،مي توانيد .…
نه آقا، نه آقا جان! كي مايل نيست . لطف فرموده ايد .…
سعي كردم از نگاه سياوش چيزي درك كنم ولي مثل اين كه او هم بيشتر از من نمي دانست.
غذا را كه خوردم دو ليوان چاي داغ برايم آوردند . در مورد چاي چون و چرا نكردم . سنگيني غذا و چربي آن مرا گرفته بود . رخوتي در دست ها و پاها و سرم احساس مي كردم . دلم مي خواست دراز مي كشيدم و چرتي مي زدم ، اما جايي براي خوابيدن نبود . سرم را روي ميز گذاشتم . ياد دفتركارم غمگينم كرد . يك مبل بزرگ چرمي داشتم كه با برق كار مي كرد و بدن خسته ام را با حركات ريز و آهسته خود ماساژ مي داد . ظهرهايي كه در دفتر مي ماندم ، بعد از ناهار روي آن مي خوابيدم و به منشي ام مي گفتم كه به همه بگويد من نيستم . از دست زن و بچه و نويسنده و كارمند آسوده مي شدم . بقيه هم كه جرأت تماس نداشتند . با برنامه ريزي هايي كه كرده بودم از كارهايشان مطلع مي شدم و دستورات لازم را مي دادم . خدا پدر جنگ را بيامرزد . استتار خوبي براي حمل و نقل اسلحه است ؛ بايد تا مي توانم ذخيره كنم.
آقاي مهندس فرد! اقرار مي كنيد كه مجله ،سرپوشي براي كارهاي خلاف امنيت كشور بوده است ؟
آن چنان در چشم هايم خيره شد كه يخ كردم .
قربان سرپوش يعني چه ؟ من يك نويسنده هستم .مقالات مرا در همه ي شماره هاي مجله مي توانيد بخوانيد . من متخصص مديريت و راه وساختمان هستم . ايده ها و نقشه هايم نه تنها براي شهر تهران كه براي كل مملكت ،كار يك روز و دو روز نيست. بد كردم سرمايه ام را به جاي انداختن در مسير برج سازي ، صرف كار فرهنگي كردم ؟
كاشكي كه بساز و بفروش مي شديد، ضررش كمتر بود .
بساز و بفروش ها غلط مي كردندكه به اندازه ي من درآمد داشته باشند. اگر اينقدر جمع نكرده بودم آن همه ساختمان هاي مرا كه نمي توانستيد مصادره كنيد. زمين هاي ملاصدرا و اوين و فرحزاد را با يك ذره پول كه نمي شود خريد.طرح زيرگذر ميدان توپخانه و فروش مغازه هايش تنها از من ساخته است و بس . در هر گوشه ي ذهنم صد طرح پولساز دارم . ولي شما فكر مي كنيد فقط اينشتين نابغه بود، غلط مي كرد اينشتين .
سيني غذا را كه آمدند ببرند چرتم را پاره كردند. بلاتكليف به مأمور نگاه كردم . دلم مي خواست چند ساعتي به سلولم برگردم و كمي بخوابم. اما مثل اين كه قصد نداشتند مرا برگردانند. از پنجره ي اتاق ، نوك چرخ و فلك شهربازي وهتل آزادي پيدا بود. طبقه ي هيجدهم هتل در اختيار من بود، براي مهماني ها و مهمان هايم و حالا … ؟ ولش كن . مرد در زندگي بالا و پايين بسيار دارد . نبايد وابدهم . امروز آزاد مي شوم و دوباره به زندگيم برمي گردم …خدا كند شراره گند نزند.اما شير زن تا حالاش كه مقر نيامده . مقر چي ؟ او كه از چندو چون كا رها خبر نداشت.فقط او را در چند شركت مديرعامل و رئيس كرده بودم براي چك كشيدن و امور مالي. اين كه جرم نيست، دارندگي و برازندگي . طفلك يك بار هم سؤال نكرد براي چه بايد چندين ميليون در وجه فلان كس چك بكشد؟ همان چك رشوه كه گيرش انداخت.برق جواهراتي كه برايش مي خريدم و بريزو بپاش ها نمي گذاشت فضولي كند .
“آقاي مهندس لباس هايتان را عوض كنيد . ”
صداي سياوش از اتاق مجاور مي آمد . بارك الله پسر . با اين لباس ها كه نمي توانستم از زندان بيرون بروم . به!به! كت و شلوار ديپلماتم را هم آورده، اما بدون كراوات كه نمي شود اين لباس را پوشيد،حيف نان . خب، عيبي ندارد حتماً اين بي سليقه ها ايراد گرفته اند.كورها . قيمت كت و شلوار را نمي بينند ولي يك تريشه كراوات را مي بينند.تا خر درجهان است ،مهندس در امان است.كاشكي يك آينه ي قدي بود و يك ريش تراش …همه ي كارهايشان همين طور است . ا َه . ريش هايم يك قبضه شده ، اصلاً با كت و شلوارم جور نيست .
از اتاق بيرون آمدم :“ من حاضرم . ”
سياوش جلو آمد. مي خواست چيزي بگويد ولي مثل اين كه واهمه كرد .
دو مأمور جلو آمدند : “دست هايتان را جلو بياوريد.”
يعني چه ؟ مگر من آزاد نبودم ؟
آقاي رئيس منظور اين ها چيست ؟ چرا بايد به من دست بند بزنند ؟
شما به محل ديگري منتقل مي شويد .
منتقل يعني چي ؟ مگر من آزاد نيستم ؟
از اين زندان آزاد مي شويد .
پشتم لرزيد. به سياوش نگاه كردم،سرش پايين بود و با ناخن هايش بازي مي كرد.
سياوش؟
مهندس …
در حالي كه به افسر نگهبان و مأمورها و كساني كه در دهانه ي اتاق جمع بودند نگاه مي كردم چندين بار سكندري خوردم و نزديك بود بيفتم اما مأمورها مرا نگه داشتند. كمك كردند سوار شوم. در آخرين لحظه دست هاي سياوش را ديدم كه با من خداحافظي مي كرد.
آن چنان عصبي شده بودم كه احساس دل ضعفه كردم، مثل اين كه چند روز غذا نخورده باشم . سال ها بود با اين احساس بيگانه بودم ؛ از زماني كه يك دارو دسته براي خودم در دانشكده درست كرده بودم. اول براي تفريح و بعد به طور خيلي جدي رئيس دانشكده و دانشگاه و حتي دكتر اقبال را تلكه مي كردم. با بچه ها اداي ناراضي ها را در مي آورديم و با سرو صدا وارد اتاق رئيس دانشكده مي شديم و از اوضاع غذا و خوابگاه و سلف سرويس و هرچه كه بود داد و فغان مي كرديم و در ضمن آن ها را تهديد مي كرديم كه اعتراض را همگاني خواهيم كرد.امتيازاتي مي گرفتيم و بيرون مي آمديم . بعد از شروع اين برنامه هميشه پول داشتم و ديگر زودتر از موعد پاشنه ي در امور دانشجويان را براي وام تحصيلي و بورس و كوفت و زهر مار در نمي آوردم.اعتصاب شكني از كارهايي بود كه اگر پول خوب نمي دادند انجام نمي داديم.خدا را بنده نبوديم.هركس را مي خواستيم رنگ مي كرديم. با اتوموبيل در محوطه ي دانشگاه ويراژ مي داديم و هر دختري را كه مي خواستيم بلند مي كرديم …ولي چرا آن پرمدعاي لوند را نتوانستم تصاحب كنم؟ با چشمان درشت عسلي اش به من خيره مي شدو در مقابل آن همه تحسين و آفرين كه نثارش مي كردم ،كر بود.گاهي كه اصرار مي كردم و دو يا سه بار حرفم را تكرار مي كردم خودش را به آن راه مي زد و مي گفت :“ چي فرموديد؟ببخشيد، الان بر مي گردم . ” من هم براي اين كه غرورم پيش خودم نشكند ،وانمود مي كردم كه حواسش نبوده است . اسمش چي بود ؟ لعنتي . حواسم كجاست؟چطور اسم او را كه از همان لحظه ي اول كه با دكتر تكاملي به دفتر مجله آمد ، دلم را لرزاند،فراموش كرده ام؟
ترمز شديد، لحظه اي گيسوان خرمايي روشن سارا را بهم ريخت ـ بله اسمش سارا بود – كشيده و متناسب بود با سليقه اي خوب درانتخاب روپوش و روسري ، وقاري طناز و زنانگي برجسته.
مي خواستمش . مي خواستمش اما نگاهش هميشه مرا از يك تهاجم سريع منصرف مي كرد. چه شب هايي كه لب هاي شراره را به ياد او نمكيدم.اما لب هاي نازك شراره كجا و لب هاي برجسته او كجا ؟ چقدر به دلم آتش زد اما اجبار حفظ پرستيژ مدير مسئولي و سردبيري مرا به انتخاب ماسك بي تفاوتي مي كشاند.
پدر سوخته ها همه برايش دام پهن كرده بودند. او هم مي ديد ولي مثل اين كه از خطر كردن خوشش مي آمد، نه اعتراض مي كرد نه به دام مي افتاد ، هميشه تجاهل مي كرد.
“آقاي مهندس . رسيدن بخير ، خوش گذشت؟”
مي خواستم بگويم: “خانم البرزي . حاضرم تمام ثروتم را بدهم و ديگر به اوين برنگردم . ”
دفعه اول كه دستگيرم كردند خيلي ترسيده بودم.
اي بد نبود .
آقاي شاهرخ گفتند كه به سلامتي به مكه مشرف شده ايد .
با چشم به سر تراشيده ام اشاره كرد.
بله . بله .
به خاطر كتاب خسي در ميقات دلم مي خواهد به مكه بروم ولي شرايطش براي من سنگين است. براي جلال خيلي خاطره انگيز بوده است .
من هم دلم نمي خواهد شب هاي تنهايي ام را در آن جا فراموش كنم .
متوجه منظورم نشد و ناباورانه به من نگاه كرد .
براي چي؟
به خاطر شما
نگاه سارا باز به جايي روي پيشاني ام ميخكوب شد . بايد دل به دريا مي زدم و بهش مي گفتم :
- در تمام شب ها … نه .حتي روزها ،سختي كه به من فشار مي آورد تو را در خيالم به آغوش مي كشيدم و دست در موهايت فرو مي بردم و گرماي تنت از سرما نجاتم مي داد .
سر كه بلند كردم تا عكس العمل حرفم را در نگاهش بخوانم ،تنها بودم . نمي دانم چه وقت اتاق را ترك كرده بود .
به دنبالش رفتم . داشت در كمال خونسردي با منشي صحبت مي كرد.
خانم البرزي! تشريف بياوريد .
جناب مهندس! بايد مرخص شوم ،يك قرار مهم دارم .
تشريف بياوريد ،زياد وقتتان را نمي گيرم .
در محظور قرارش دادم و او به ناچار براي اين كه منشي پي به چيزي نبرد وارد اتاقم شد.اين بار معطل نكردم . بايد به آرزويم مي رسيدم . اورا به آغوش كشيدم و قبل از اين كه فرصت اعتراض پيدا كند لب هايم را …فقط چند ثانيه طول كشيد تا از سرماي يخزده و مرده اش حس كنم كه مجسمه اي را درآغوش گرفته ام . دست هايش در دوطرف بدنش آويزان بود، با تمام سنگيني اش به من تكيه داده بود و چشمانش به جايي روي پيشانيم زل زده بود.سرد سرد . يخ كردم . ناگهان تمام آن احساس داغي يي كه در رگ هايم جريان داشت و به سمت نقطه اي از بدنم هجوم آورده بود ، سقوط كرد. وقتي خواستم رهايش كنم ، تعادلش را حفظ كرد ، نفس بلندي كشيد ، پشت به من ايستاد ، روسريش را مرتب كرد و از اتاق بيرون رفت.
مي خواستم خودم را از پنجره به پايين پرتاب كنم ،سرم را به ديوار بكوبم ،شيشه ها را خرد و خمير كنم .نه . ايكاش اسلحه داشتم يك آر پي جي به وسط آن سينه ي بدون قلب و قلب بدون خونش شليك مي كردم. منفجرش مي كردم .تكه تكه اش مي كردم . لكاته ي مرد فريب . همه را منتر خودش كرده بود و به هيچ كس رو نشان نمي داد مگر به آن يك لاقباي سؤتغذيه اي كه اگر حمايت هاي من نبود با چند نام مستعار هم نمي توانست خرج زندگي اش را در آورد. فقط با او سر سنگين نبود.
ترافيك . هنوز هم ترافيك هست .
بدتر هم شده از زمان شما .
عجله داريد برسيد مندس؟
من كه نمي دانم كجا داريم مي رويم .
دلتان مي خواهد كجا برويد ؟
با زنداني حرف نزنيد .
براي فرار از سرمايي كه سارا به جانم انداخته بود دوست داشتم با مأمورها حرف بزنم.
دلم مي خواست به خانه ام مي رفتم .
خانه ي بدون زن چه لطفي دارد؟
زن بلاست ولي …
دوباره سارا جان گرفت.
خانم البرزي من از كار شما بسيار راضي هستم و مي خواهم براي بهبود كيفيت مجله ، وقت بيشتري از شما بگيرم . مقاله اي كه راجع به استفاده از هنرهاي تجسمي در تزيين اماكن نوشته بوديد،خيلي مورد توجه واقع شده و بخصوص مصاحبه با رئيس مركزهنرهاي تجسمي .چه قلم شيوايي داريد . آيا وقت داريد كه ويرايش كل مقالات مجله را هم به عهده بگيريد؟
قبل از اين كه جواب بدهد حق الزحمه ي وسوسه انگيزي را پيشنهاد دادم. مي دانستم كه به تازگي خانه خريده است و در چند جا كار مي كند تا بتواند روي پاي خودش بايستد.
فكر نمي كنيد رقم بالايي را پيشنهاد مي دهيد ؟
قابل زحمت شما را ندارد .
من فكر مي كنم افراد ديگري هم هستندكه از من براي ويرايش مجله موجه ترند .
من فكر نمي كنم .
تازه من در زمينه ي مقالات تخصصي سرويس هاي ديگر ،سر رشته اي ندارم .
نه !نه!مقالات را هيئت تحريريه از نظر موضوعي و محتوايي چك مي كنند . من فقط از شما ويرايش ادبي و رسم الخط و رعايت يك الگوي يك نواخت زباني را مي خواهم و هر ابتكار ديگري كه ….
چرا به آقاي دكتر تكاملي پيشنهاد نمي دهيد؟
به ايشان ؟ اصلاً مقاله ي آخر او مرا به فكر ويراستار انداخت . ايشان به زبان فرانسه ،فارسي مي نويسد .
موقعيت خوبي بود .خيلي طبيعي پيش آمده بود .سعي كردم از كاه ،كوه بسازم تا تكاملي را از چشم او بيندازم.
من معمولاً مقالات دكتر را مي خوانم و اين جورها كه شما مي گوييد نيست .
خدا شانس بدهد .
اصلاً مسئله ي شانس نيست ،من حقيقت را مي گويم .
حرصم در آمده بود . دروغ مي گفت .داشت از دكتر حمايت مي كرد . كشويم را كشيدم و آخرين مقاله ي تكاملي را جلويش پرت كردم. تكان نخورد و دوباره به جايي روي پيشاني من خيره شد.
به چي نگاه مي كنيد؟
سر من داد نزنيد . به من چه كه كي چي مي نويسد يا نظر شما راجع به ديگران چيست؟من وقت ندارم …يعني علاقه ندارم كه ويراستار مجله بشوم .
معذرت مي خواهم . نمي خواستم داد بزنم .آخر به من حق بدهيد. شما داريد از ايشان دفاع مي كنيد . اصلاً شما اين را بخوانيد اگر ويرايش نخواست من حرفم را پس مي گيرم .
مردد بود.
من دارم به شما مي گويم .فرد دارد ….
تا آن موقع عصبانيتش را نديده بودم . لب هاي قشنگش مي لرزيد و چشم هايش كه به درشتي چشمان يك آهوي رميده بود بين پيشاني و ابروهايم در حركت بود . دست هايش را بالا آورده بود و انگشتان باريك و كشيده و دست هاي زيبايش مرا وسوسه مي كرد كه آن ها را بگيرم و … و لي وقت خوبي نبود.
همين امروز جواب مي دهم .
با مقاله از اتاق خارج شد و براي هزارمين بار من ماندم و آن داغي مفرط كه مي رفت در بدنم جمع شود .نيمساعت بعد به اتاقم برگشت. هنوز عضله ام نخوابيده بود.
تعجب مي كنم . مطمئن هستيد كه اين مقاله مال دكتر است ؟
يعني شما دستخط ايشان را نمي شناسيد ؟
چرا …
پس چي ؟
اين ، دست نويس نهايي ايشان است ؟
اگر نيست در اتاق سردبير چه مي كند؟ حالا فهميديد من چه مشكلاتي دارم ؟ مقالات قبلي ايشان را هم من خودم راست و ريس مي كردم .
سارا اين بار فقط به دست نوشته زل زده بود .
ايشان فقط بلد هستند در جلسات سخنراني كنند.خوب حرف مي زنند . نه كه ايده ها و تحقيقاتشان بد باشد ولي امان از نثرشان .
همچنان سر به زير بود. احساس مي كردم با هر حمله به دكتر قدم بلندتر مي شود .چقدر دلم مي خواست قد اورا داشتم. به هر بهانه از كنار او ايستادن پرهيز مي كردم . اصلاً از آن تارهاي كاكلش كه معمولاً روي پيشاني اش پريشان بود ،حالم بهم مي خورد.در حالي كه به چشم هاي تك تك شنوندگان نگاه مي كرد راجع به تأثير علوم مهندسي در تاريخ داد سخن مي داد ؛ حرف هايي كه ده ها بار از احمد حامي شنيده بودم. آن وقت اين سارا با چنان شيفتگي يي به حرف هاي او گوش مي داد كه دلم مي خواست …من با اين همه امكانات كه به او داده بودم نمي توانستم ذره اي محبت زنانه اش را جلب كنم ولي اين مردك دست به دهان مجبور بود دقايقي تعارف كند تا او حاضر شود زودتر از در خارج شود. حالا خوب فرصتي بود .
آقاي مهندس به شرطي قبول مي كنم كه دكتر نفهمند من ويراستار مقاله شان بوده ام .
قبول
ولي از همان وقت تصميم داشتم كه بگويم.
سروصداي موتورسواران سر چهار راه خيالم را روي دست بندها متوقف كرد . مثل اين كه داشتيم از تهران خارج مي شديم.دست بندها برايم تنگ بود. دست هايم را بي حس انداختم تا بلكه كمي آزادتر شوند.
وقتي سارا مقاله را برگرداند ،ديدم تمام دانش و توانايي اش را براي شفاف كردن مقاله به كار گرفته است . از اين كه اين مقاله ي آراسته به نام تكاملي چاپ مي شد دلخور بودم .
مجله ي من ماهنامه بود و با كادري كه به كار گرفته بودم درست سرماه در مي آمد. بايد چند روز ديگر صبر مي كردم.
احسنت خانم البرزي،احسنت! مي دانستم كه خوب كسي را انتخاب كرده ام . پس ويراستاري مجله قبول؟
قبول . اما آقاي مهندس رقم پيشنهادي را كم كنيد .
آخر ….
دوست ندارم رقم هاي قماري را بپذيرم .
امكان نداشت با پول بتوانم بخرمش.مادر نيلوفر- دختر بزرگم -را فقط در سه روز با چند هديه ي چشمگير از دست نامزد وابسته به دربارش در آوردم و شراره را از آن هم ارزانتر از چنگ شوهر كاباره دارش و در يك ماه، ولي سارا خيلي گرانقيمت بود. نه . اصلاً معلوم نبود كه به چه علاقه دارد تا از آن راه وارد شوم . به اوپيشنهاد دادم كه آن كار اداري مسخره اش را ول كند و مدير يكي از شركت هايم بشود ولي خنديد و گفت :“مهندس . داستان آهسته و پيوسته را شنيده ايد؟” مي خواستم برايش سهام بخرم زير بار نرفت.به هر طريق كه مي خواستم به خودم وابسته اش كنم ،نمي شد.
حتماً دلش به ميتينگ هاي آن جوجه دكتر خوش بود .
كي مهندس؟
چي ؟
داشتي با خودت حرف مي زدي؟
نه . آره .
با زنداني حرف نزنيد .
چه جوجه اي ؟ دكتر تقريباً همسن خودم بود و تحصيل كرده ي فرانسه با يك كار اداري مناسب، كه هر بعد از ظهر خسته و كوفته به مجله مي آمد تا به نوشتن و مرتب كردن كارهايش بپردازد و نامه ها و مقالات سرويس تاريخي – اجتماعي را بخواند و نظر بدهد و انتخاب كند.
سلام . سلام دكتر جان . پس خانم البرزي كو ؟
نمي دانم . چرا سراغ ايشان را از من مي گيريد ؟
آخر شما هميشه با هم مي آييد .
نه هميشه . فقط روزهاي چهارشنبه كه جلسه ي هيئت تحريريه است .
راستي دكتر جان شما از كجا با خانم البرزي آشنا شده ايد؟
در كتابخانه. داشتند سراغ يكي از كتاب هاي مرا مي گرفتند كه كتابدار مرا به ايشان نشان داد .
پس راجع به او چيزي نمي دانيد ؟
بعد از اين همه وقت كار ،تازه مي خواهيد ايشان را گزينش كنيد؟
نه . نه . بسيار هم از كارش راضي هستم،فقط ….
فقط چه ؟
عمداً سكوت كردم تا كنجكاوي اش را تحريك كنم.
تازگي ها با هم دعوايي ،خصومتي ، چيزي پيدا كرده ايد ؟
كي ؟ من با خانم البرزي ؟ نه . چطور مگر ؟
هيچي . هيچي . آه راستي اين مقاله مربوط به بخش شماست، تازه به دست من رسيده .
تكاملي را جلوي در متفكر باقي گذاشتم و به اتاقم برگشتم.
چهار شنبه دكتر با سارا نبود.
سلام خانم البرزي . پس دكتر كو؟
نمي دانم . دنبال ايشان به مؤسسه رفتم ،نگهبان گفت يك ساعت قبل رفته اند. نمي دانم چرا بدون خبر، قرارشان را با من بهم زدند؟ نكند اتفاقي برايشان افتاده باشد .
نخير . نخير . اين هم از حضرت استادي .
سارا نگران به سمت دكتر رفت : آقاي دكتر كجا بوديد ؟ دنبالتان آمدم .
ترجيح دادم قدم بزنم .
سارا فقط به او نگاه كرد و به اتاق خودش رفت. بايد ضربه ي نهايي را مي زدم :“سياوش شماره ي جديد مجله را بياور . ”
دقايقي بعد سياوش با يك بغل مجله وارد اتاق هيئت تحريريه شد.
مخصوصاً صفحه ي مقاله ي دكتر را باز كردم ومثلاً اتفاقي به سمت او هل دادم:“ببينيد مجله خوب شده ؟”
نگاه دكتر روي اسم خودش و نام مقاله سر خورد و به داخل متن فرو رفت.
در حالي كه وانمود مي كردم دارم مجله را ورق مي زنم او را زير نظر گرفتم.يكي دو نفر از اعضاي هيئت تحريريه آمدند و من جلوي پاي آن ها بلند شدم ولي دكتر بي توجه به ورود آن ها داشت همچنان مقاله اش را مي خواند و گاه ابروهايش بالا مي رفت و پايين مي افتاد.
اين مقاله ي من نيست آقا .
داد مي زد. فكر نمي كردم اين طور عكس العمل نشان بدهد.
چطور آقاي دكتر ؟
اين نثر من نيست .سبك من نيست . اصل مقاله ي من كو ؟
واكنش بيشتر از انتظار من بود . به سياوش علامتي دادم يعني كه برود ولي نياورد.سياوش دقايقي بعد برگشت.
حروف چين ها هيچ كدام نيستند. نتوانستم روي ميزشان چيزي پيدا كنم .
يعني چه آقا ؟ بعد از نمونه خواني مگر مقالات فايل نمي شوند؟
سياوش سر به زير انداخت.
مهندس بفرماييد چه كسي در مقاله ي من دست برده؟ با نظر شما بوده؟
داشتم فكر مي كردم چه بگويم كه ساراي عزيزم ناراحت نشود.نه . واقعاً به فكر ناراحتي او نبودم .فكر خودم بودم . انديشناك جواب دادم:
خب، بدون نظر من كه نبوده ولي ابتكارش مال خانم البرزي ست .
موفق شدم . چندروز بود كه دنبال يك جمله ي مناسب مي گشتم و نمي يافتم ولي يكهو از دهانم در آمد: ابتكارش مال خانم البرزي ست . اي فردِ مادر …
چشم هاي دكتر برق زد و كور شد ؛ برق زد و كور شد.كيفش را برداشت و بدون خداحافظي از در بيرون رفت.
جرأت نداشتم به جايي كه معمولاً سارا مي نشست ،نگاه كنم . از برخورد با او واهمه داشتم ولي از شانس خوبم سارا در اتاق نبود .بلند شدم تا دنبال دكتر بروم .سياوش در حالي كه سيني چاي را از مستخدم مي گرفت وارد اتاق شد.
امروز چه خبر است ؟همه يكي يكي در را مي كوبند و مي روند؟
خانم البرزي كجا هستند؟
منظورم يكي هم خانم البرزي ست . اول ايشان رفتند .
چرا سارا مجله را ترك كرد ؟ آيا دكتر چيزي به او گفته بود ؟يا قبل از فهميدن دكتر رفته بود؟
اتوموبيل ترمز كرد و دروازه ي بزرگي با دو برج ديدباني جلوي رويمان سبز شد.
نگهباني كه دم در پاس مي داد پيش آمد و نگاهي به اتوموبيل و درجه داري كه جلو نشسته بود انداخت و به سمت در برگشت و از پشت دريچه اي با داخل حرف زد. در بزرگ به سنگيني باز شد و ما وارد محوطه ي بزرگي شديم.
مقابل ساختماني ايستاديم .وقتي اتوموبيل وارد محوطه مي شد من ناخودآگاه برگشتم و دور و بر و پشت سرم را نگاه كردم .نمي دانم چرا احساس مي كردم اتوموبيل سياوش پشت سرمان است .
ساعت بزرگ زندان روي دو وسي دقيقه بود . درجه دار و مأمورها مرا به دفتر زندان بردند. درجه دار ،آهسته به افسر نگهبان چيزي گفت ونامه اي را تحويل داد .افسر امضا كرد و درجه دار آن را در جيب پيراهنش گذاشت .
دو مأمور ديگر مرا تحويل گرفتند و از راهرويي طويل به سمتي نامعلوم هدايت كردند.نمي دانم چرا يكهو دلشوره گرفتم.يك اضطراب خاص.
آقا .…كجا مي رويم ؟
زنداني، حرف نزن .
وارد اتاق سقف بلندي شديم . چند نفر در اتاق بودند .انگار يكي از آن ها نماينده ي دادستاني بود.تك تكشان را نگاه كردم شايد قيافه ي آشنايي را ببينم .نگاهم روي طناب دار خشك شد.
طعم ماهي مرده در دماغ و دهانم پيچيد.دل پيچه ي شديدي پيدا كردم:“مي خواهم بروم دستشويي . ”
دلم مي خواست تا ابد در توالت بمانم. تمام غذاهايي را كه خورده بودم حتي آن آش هاي بي رمق روزهاي پيش،هضم نشده از تنم بيرون ريخت. پاها و پشتم درد گرفت،بلند شدم.“مي خواهند مرا بترسانند، مادر فلانها . ”
سعي كردم چند قلپ آب بخورم بلكه طعم ماهي گنديده از دهانم برود. آبي شور در دهانم مي جوشيد.نه مي توانستم آن را تف كنم، نه قورت بدهم . از دهانم شورابه بيرون مي ريخت .
خودشان چيزهايي خواندند و حرف هايي زدند.
سردي دست هايي كه طناب را دور گردنم مي انداخت تنم را لرزاند.“آه سارا اينقدر از من متنفر بودي ؟”
داشتم خفه مي شدم. تقلا كردم . سعي كردم به هر طريق كه شده هوا را داخل ريه هايم بكشم و آن را كم كم مصرف كنم.
سا …
طناب، اول پوست و گوشت گردنم را له كرد:
…را
بعد صداي شكستن گردنم در گوش هايم پيچيد.
ادامه دارد
|